|
|
ببند روسریت را عروس من در باد |
|
و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد |
|
|
|
نشست حس غریبی میان چشمانت |
|
که بوسه بوسه غزل از نگاه تو افتاد |
|
|
|
میان بستر خاموش و سرد و تاریکی |
|
که می برد دل من را به نا کجا آباد |
|
|
|
ببین امید کجا می برد دل ما را.... |
|
|
|
و صبح پشت همین پنجره به سمت شمال |
|
نگاه خیس تو "باران" به چشم من افتاد |
|
|
|
نشست نام قشنگت به جان شیرینم |
|
که بیستون شده قلبم به تیشه"ی"فرهاد |
|
|
|
"شکر فروش "که عمرش دراز باد چرا |
|
شکست شیشه عمرش به دست تو، بی داد |
|
|
|
به احترام جنونی که از تو سر شارم |
|
غرور آینه ها را شکسته ای، همزاد |
|
|
|
و از هجوم علفهای هرز گیسویت |
|
چقدر ناله و شیون؟؟عروس من، فریاد |
|
|
|
بزن..برقص..بچرخ و از این سماع خوش باش |
|
و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد..... |
محمد ذوالفقاری.....

بالا بلند جان غزلهای من پری
هی با تو ام تو...تو که از آسمان سری
من را که کشت؟؟؟مردم چشمان خسته ات
آن تار تار موی تو در زیر روسری
یک بوسه نذر کرده ام امشب برای تو
شاید خبر بیاورد امشب کبوتری
من خسته خسته خسته تر از خسته ام ولی
انگار عاشقت شده ام بال و پر پری...
دست خودم که نیست دلم مبتلا شده
در آن حرائ چشم تو همچون پیمبری
حالا گذشت از شب و دیگر نمانده است
از من..من مردد مانده به بستری
امشب تفالی زده ام خواجه را ببین
گل کرده است بر لب قندت صنوبری
((ساقی به مژدگانی عیش از درم در آی...))
((تا یکدم از دلم غم دنیا به در بری..))
*********
حالا.......
صبحانه حاضر است صبح غزلخوانی ام بیا
"یک لقمه بوسه و عسل و نان بربری"
محمد ذوالفقاری...