|

وخرابه گلستان شد..خدا میداند که چقدر دخترت را دوست داشتی که
با پانه.. با دست نه... که با سر به دیدنش آمدی وچه زیبا تورا در آغوش
گرفت وچه با شکوه زهرای سه ساله ات را بوئیدی وبوسیدی وچه
عاشقانه چشمانت را نذر نگاهش نمودی که این چنین محو چشمان
مست و خمارت شد که گوئی محو چشمان خمار خورشید است
.
آنقدر عاشقت شد که تاب ماندن نداشت
آری آن شب شب قدر رقیه بود وعجب قرآنی بر سرگرفت
سربریده بابا وزیر لب نجوا می کرد
باالحسین باالحسین باالحسین......
ودر پناهت آرام گرفت تا دین خود را به مادرت ادا کند
خدا حافظ دختر سه ساله خورشید .
محمد ذوالفقاری