|

از پیش چشم مردم دنیا رهیده بود
صیدی که در برابر تو آرمیده بود
زانو زد و نگاه خودش را روانه کرد
آهوی چشمهای نجیبش رمیده بود
چیزی میان حنجره اش هی رسوب کرد
فریاد او که بر لب جانش رسیده بود
اما نشست تا که نمازش ادا شود
در یک حریر کز غم غربت تنیده بود
نوری درون قلب شکسته نفوذ کرد
آری به پای ضامن آهو رسیده بود
محمد ذوالفقاری

اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک
محمد

کبوتری که حرم را بهانه می گیرد
دلش ضریح رضا را نشانه می گیرد
قسم به حرمت نان و نمک که در کوفه
شکسته شد و در اینجا زبانه می گیرد
وازسلاله آفاق سبز خورشید است
مسافری که نگاهش ترانه می گیرد
و باغ سبز ولا را غریب نامیدند
که بوی یاسمن از آن کنایه می گیرد
یتیم چشم تو هستیم و در هزاره درد
و قلب خسته مجنون شبانه می گیرد
تمام راز و نیازش حریم مشهد توست
کبوتری که حرم را بهانه میگیرد
محمد ذوالفقاری

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
محمد

آی اونايی که نشستين، مرگ سهرابُ ببينين
ديگه وقتشه بلند شين، به مرادتون رسيدين
رستما رجز بخونين، خون ريخته بی حسابه
ديگه بعد مرگ سهراب، هرچی بوده تو کتابه
ميتونين بلند بخندين، توی چشم خيس دنيا
ميتونين قصه بسازين، واسه بچه های فردا
قصه هايی که شروعش ديگه هيچ کسی نباشه
اونقده زر بزنين توش که مخ فردا بپاشه
خوبه که دنيا دو روزه، اين دو روزشم زياده
وقتی بايد زنده باشيم زير پوست يه جنازه
محمد گیلک حکیم آبادی
آن شب بارانی وقتی بغض پرستو شکست..آسمان هم به نماز باران نشست..حس غریبی داشتم..پنجره اتاق آبی را به سوی آسمان گشودم...باید به سوی آسمان پر می کشیدم تا بغض پرستو را تلاوت کنم...
محمد
وقتی پرستو در مسیر باد می رفت
گوئی که بغض پنجره از یاد می رفت
پرواز را کشتند در فصل پرستو
شادی کنان..هو هو زنان صیاد می رفت
در عصر دود و آهن و تزویر و نیرنگ
از خواب شیرین گوئیا فرهاد می رفت
ای قلبهای یخ زده نفرینتان باد
ابلیس از درگاهتان دلشاد می رفت
بانو..کدامین بغض امشب سهم من بود
کز سینه ام صدها غزل فریاد میرفت
محمد
سلام....
خیلی وقت بود که به وبلاگم سر نزده بودم...راستیتش نمی دونم چرا...اما مهم اینه که دوباره اومدم..
این روزا حس غریبی دارم..یه حس غریب مثل حس پرواز...کمکم کنید تا بتونم راه آسمون و پیدا کنم..