تبليغاتX
قد قامت العشق
قد قامت العشق
بر ابرهای باکره آتش نشانده ای ..... ماه بلند نیمه شب شب پرستها
Home Email Archive Designer
فاطمه، فاطمه است

فاطمه فاطمه است

اكنون زنده بودن برايش دردآور و طاقت فرسا است. ماندن، بار سنگينی است كه دوشهای خسته و ناتوان فاطمه را يارای كشيدن آن نيست. زمان سنگين و آهسته بر قلب مجروحش گام برمی دارد و می گذرد: هر لحظه ای، هر دقيقه ای، گامی.

اكنون تنها مايه های تسليتی كه در اين دنيا می يابد يكی تربت مهربان پدر است و ديگری مژده اميد بخش او كه: «فاطمه، از ميان خاندانم، تو نخستين كسی خواهی بود كه به من خواهی پيوست».

اما كی؟  چه انتظار بی تابی!

روح آزرده او ـ همچون پرنده ای مجروح كه بالهايش را شكسته باشند ـ در سه گوشه ی غم، زندانی و بی تاب است: چهره خاموش و دردمند همسرش، سيمای غمزده فرزندانش و خاك سرد و ساكت پدر، گوشه خانه عايشه.

هرگاه پنجه ی درد قلبش را سخت می فشرد و عقده ی گريه، راه نفسش را می گيرد و احساس می كند كه به محبتها و تسليتهای پدر سخت محتاج است به سراغ او می رود، بر تربت او می افتد، چشمهايش را كه از گريه های مدام مجروح شده است بر خاك خاموش پدر می دوزد. ناگهان آنچنانچه گويی خبر مرگ پدر را تازه شنيده است شيون می كند، پنجه های لرزانش را درسينه ی خاك فرو می برد، دستهای خالی و بی پناهش را از آن پر می كند، می كوشد تا از ورای پرده ی اشك، آنرا تماشا كند. خاك را بر چهره می گذارد، با تمام عاطفه ای كه پدر را دوست می داشت آنرا می بويد و لحظه ای آرام می گيرد، گويی تسليت يافته است. ناگهان با آهنگی كه از گريه درهم می شكند می سرايد:

كسيكه تربت احمد را می بويد چه زيان كرده است اگر تا ابد هيچ غاليه ای را نبويد؟ پس از تو بر من مصيبت هايی فرو ريخت كه اگر بر روز روشن می ريخت شب می شد.

اندك اندك خاموش می شود. «خاك احمد» از لای انگشتان بيرمقش فرو می ريخت و او ـ بی آنكه مقاومتی كند ـ در بهتی لبريز از درد بدان می نگريست و آنگاه، همچون روحی، بی خنده و بی گريه، در سكوتی مبهوت فرو می رفت؛ آنچنانكه ـ به تعبير راويان تاريخ ـ گويی از اين دنيا بيرون رفته و از زندگی آسوده شده است.

همه ی رنج هايش را بر مرگ پدر می گريست، هرروز گويی نخستين روز مرگ وی است. بی تابی های او هرروز بيشتر می شد و ناله هايش دردمندتر. زنان انصار بر او جمع می شدند و با او می گريستند و او در شدت درد و اوج ضجه هائيكه دلها را به درد می آورد و چشمها را به خون می نشاند از ستمی كه كردند شكوه می كرد و حقی را كه پايمال كردند بياد می آورد.

غم او دشوارتر از آن بود كه كسی بتواند تسليتش دهد و او را به شكيبايی بخواند. روزها و شب ها اينچنين می گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و علی در عزلت سردش ساكت، و فاطمه در انديشه مرگ. انتظار بی تاب رسيدن مژده نجاتی كه پدر داده بود.

هرروز كه می گذشت برای مرگ بی قرارتر می شد؛ تنها روزنه ای كه می تواند از زندگی بگريزد. اميدوار است كه با جانی لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.

چه نيازی داشت به چنين پناهی، چنين آرامشی!

اما زمان دير می گذرد. اكنون نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمی رسد.

چرا، امروز دوشنبه سوم جمادی الثانيه است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.

كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.

و اينك لحظه وداع با علی! چه دشوار است.

اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر!

فرستاد «ام رفع» بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:

ــ ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل كرد و سپس جامه های نويی را كه پس از مرگ پدر كنار گذاشته بود و سياه پوشيده بود، پوشيد؛ گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او می رود.

به ام رفع گفت: بستر مرا در وسط اطاق بگستران.

آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.

لحظه ای گذشت و لحظاتی...

ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلكهايش را فرو بست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود.

شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد.

و علی تنها ماند، با كودكانش.

از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.

و علی چنين كرد.

اما كسی نمی داند كه چگونه؟ و هنوز نمی داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. (بر محققان است تا تحقيق كنند، اما من كه محقق نيستم. دوست نمی دارم تحقيق كنم، نمی خواهم جای واقعی قبرش را پيدا كنم. مدفن او بايد همواره نامعلوم بماند تا آنچه را كه می خواست معلوم بماند. و او می خواست كه قبرش را نشناسند، هيچگاه و هيچكس! تا هميشه، همه كس بپرسند: چرا؟!)

آنچه معلوم است، رنج علی است امشب بر گور فاطمه.

مدينه در دهان شب فرو رفته است. مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب، گوش به گفتگوی آرام علی دارد.

و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بی پيغمبر و بی فاطمه؛ همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعت ها است.

شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه ی درد او را گوش می دهد. بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بی وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهای بيدار و خانه های خفته می شنوند.

نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی بر می آيد از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر می برد:

ــ بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست ـ سلام ای رسول خدا!

از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست.

من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادی، انا لله و انا اليه راجعون.

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند. اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی خواب، تا آنگاه كه خدا خانه ای را كه تو در آن نشيمن داری برايم برگزيند.

هم اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او هم داستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.

اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.

بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كننده ای كه نه خشمگين است، نه ملول.

لحظه ای سكوت نمود. خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات كه از عمق جانش كنده می شد قطعه ای از هستی اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره برجا ماند. نمی دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟

چگونه فاطمه را اينجا تنها بگذارد. چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بی شرمی انتظار او را می كشد.

و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت هايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟

درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نمی تواند تصميم بگيرد. ترديد جانش را آزار می دهد، برود؟ بماند؟

احساس می كند كه از هر دو كار عاجز است، نه از آن رواست كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم نه از آن رواست كه به وعده ای كه خدا به مردم داده است بدگمان شده ام.

آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد. با حالتی كه در احساس نمی گنجيد، گويی می خواست به او بگويد كه اين وديعه عزيزی را كه به من سپرده ای، اكنون بسوی تو باز می گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد، يكايك برايت بشمارد.

فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد. در چهره ی همه ی ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله ای از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه ی قربانيان زور و فريب، نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، ‌با عشق ها و عاطفه ها و ايمانهای شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت می جنگيدند، در توالی قرون پرورش می يافت و در زير تازيانه ای بيرحم و خونين خلافت های جور و حكومت های بيداد، رشد می يافت و همه ی دلهای مجروح را لبريز می ساخت.

اين است كه همه جا در تاريخ ملت های مسلمان و توده های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق خواهی و عدالت خواهی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.

از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك زن بود، آنچنانكه اسلام می خواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن، نمونه شده بود.

مظهر يك دختر، در برابر پدرش.

مظهر يك همسر در برابر شويش.

مظهر يك مادر در برابر فرزندانش.

مظهر يك زن مبارز و مسؤول، در برابر زمان و سرنوشت جامعه اش.

وی خود يك «امام» است، يعنی يك نمونه مثالی، يك الگوی ايده آل برای زن، يك اسوه، يك شاهد برای هر زنی كه می خواهد، شدن خويش، را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، ‌با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش، در انديشه و رفتار و زندگی اش، چگونه بودن، را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه ی جلوه های خيره كننده ی روح بزرگ فاطمه،‌ آنچه بيش از همه برای من شگفت انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علی است.

او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده ی يك دوست، يك آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايی اش.

اين است كه علی هم او را بگونه ی ديگری می نگرد و هم فرزندان او را.

و پيغمبر نيز ديديم كه او را بگونه ی ديگر می بيند. از همه دخترانش تنها به او سخت می گيرد، از همه، تنها به او تكيه می كند، او را در خردسالی مخاطب دعوت بزرگ خويش می گيرد.

نمی دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از «بوسوئه» تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه، كه روزی در مجلسی با حضور «لوئی» از «مريم» سخن می گفت.

گفت: «هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره ی مريم داد سخن داده اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه ی فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهای مريم را بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ی ذوق و قدرت خلاقه شان را بكار گرفته اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه ی هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندی های اعجاز گر كرده اند.

اما مجموعه ی گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندی های همه در طول اين قرن های بسيار، به اندازه ی اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت های مريم را باز گويند، كه:

مريم مادر عيسی است!»

و من خواستم با چنين شيوه ای از فاطمه بگويم، باز درماندم.

خواستم بگويم فاطمه دختر خديجه ی بزرگ است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه : فاطمه دختر محمد است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست؛

فاطمه، فاطمه است!

فاطمه فاطمه است  ـ اثر دكتر علی ش

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384 ساعت 9:32 توسط محمد ذوالفقاری |