تبليغاتX
قد قامت العشق
قد قامت العشق
بر ابرهای باکره آتش نشانده ای ..... ماه بلند نیمه شب شب پرستها
Home Email Archive Designer
خاتون
و دختری که مهر دلت را ربوده بود

تا انتهای حادثه تنها دویده بود

در آسمان ابری چشمان خسته اش

صدها غزل ترانه برایت سروده بود

با سکه های قلک عیدی پارسال

صدها ستاره از شب وحشی خریده بود

با بالهای کوچک و زخمی و بی صداش

تا کهکشان فاجعه غمگین پریده بود

خاتون قصه های خودم شد ولی دریغ

بر حرفهای آبی دل خط کشیده بود

در انتهای این غزلم محو می شود

آن دختری که مهر دلت را ربوده بود

                                                         محمد

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384 ساعت 17:33 توسط محمد ذوالفقاری |
کاش می شد تا اقاقی ها رسید
شاخه ای از آن برای یار چید
کاش می شد با پرستوها پرید
تا دیرا آشنا با هم رمید
کاش می شد غنچه احساس را
تا درون کوچه دریا کشید
کاش می شد این زمین خیس را
با خیال سبز بودن پرورید
کاش می شد تا وجود آسمان
با پر و بال رهایی ها پرید
کاش می شد در ته دریای پاک
طعم شیرین زلالی را چشید


افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384 ساعت 11:56 توسط محمد ذوالفقاری |
تنهایی
و بعد از رفتنت شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
پس از یک جستجوی نقرهای در کوچه های آبی، احساس ترا از بین گلهایی که در تنهاییم روییده بود
با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبای آن چشم ترا در دشتی از تنهایی و خلوت رها کردم .
نمی دانم چرا رفتی . نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی .
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید .
بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت .
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی
دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد ، و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی
تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .
کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت .
کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد .
هنور آشفته چشمان زیبایی توام برگرد . ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد .
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید !
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت .
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب خطا کردم و من در حالتی ما بین
اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل !
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،نمی دانم چرا ، شاید به رسم پروانگی مان باز :
برای شادی و
خوشبختی
باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم ...!

افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384 ساعت 11:54 توسط محمد ذوالفقاری |
خدایا
ای خدای گنجشک های مهربان ! به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبوده اند ٬ چشمهای مرا پر از انجیر و آسمان کن و نفسهایم را به نفسهای پروانه ها پیوند بزن !

ای خدای نان و انگور ! سفره مرا از خورشید و دریا بی نصیب مگذار و با غچه ام را از همنشینی با دختر بهار ( تابستان ) محروم مخواه !

ای خدای دلهای عاشق ! دامن مرا از عطر روستایی تقوا خوشبو کن و خیابان خاکی عشق مرا به معبد های معصوم برسان !

ای خدای گلهای گمنام ! مگذار درشکه امیدم در برفهای انبوه از حرکت باز ماند و قطار نیا یشم با تاخیر به ایستگاه تو برسد !

من آواز خواندن را از رودخانه ها یاد گرفتم و عشق ورزیدن را از آدم ٬ اولین کسی که عاشق تو شد

ای خدای افسانه های شیرین ! شاخه های درخت روحم را مانند روزهای کودکی سرشار از سیبهای سرخ صداقت کن و صدایم ری گرفتار مرداب مکن !

همه رو یاهای من در دست تو گم شده اند و تو در نزدیکی من ٬ کمی آن طرف تر از باران که روی آیینه ام می ریزد ٬ نشسته ای و مهربانانه به فرشته ها می گویی جاده ای را که به سوی تو می آید به من نشان بدهند .

افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384 ساعت 18:42 توسط محمد ذوالفقاری |
موفقیت

موفقیت باز هم به تو رای میدهد اگر .......!؟

چرا بسیاری از مردان روزگار تکنولوژی غیرت خود را از دست داده اند و خیل عظیمی از زنان در عصر

اینترنت نسبت به عصمت و عفت خود بی اعتنا شده اند ؟چرا فساد و پلیدی مشتری دار شده است

و پاکی و مهربانی به گوهری کیمیا تبدیل شده است ؟ چرا از تعداد انسان های موفق در تمام زمینه ها

چه علم ، چه فرهنگ ، چه هنر و حتی سیاست روز به روز کاسته می شود ؟

پاسخ همه سوالات فوق در یک عبارت خلاصه می شود : شکستن عزت نفس!

کم نیست تعداد کسانی که در فاسد ترین و آلوده ترین محیط ها قرار می گیرند و بهترین شرایط برای

آلودگی فراهم است باز هم دلیلی بسیار متعالی از نزدیک شدن به آن پلیدی کراهت دارند و به سرعت خود را از محیط دور می کنند . اگر از آنها بپرسید که چرا مانند بقیه تن به پلیدی ندادند جوابی بسیار زیبا دریافت

خواهی کرد ! آنها خواهند گفت : من حیف هستم که در چنین محیطی قرار داشته باشم ! و یا ارزش و اعتبار من بسیار بالا تر از است که .......

و یا کلاس و ارزش اعتباری من بسیار بالاتر از این است که سراغ یک دختر خیابانی بروم و یا با یک پسر دوست شوم ! و یا این تیپ آدمها اصولا حق ندارند حتی در ذهن خود این تصور را راه دهند که می توانند امثال مرا تحت کنترل خود گیرند ! و یا شخصیت خانوادگی من بسیار اصیل تر و نجیب تر از این است که به حریم زندگی دیگر افراد تعرض کنم ! و یا هیچ متجاوزی حق ندارد تصور اشغال و تجاوز به حریم مرا در ذهن خود مجسم کند ، چه رسد به اینکه بر من حکومت کند .

آیا متوجه شده اید که وقتی می خواهند انسانی را خرد کنند ، اولین کاری که می کنند این است که

عزت و نفوذ ناپذیری نفس او را زیر سوال می برند و او را پیش خودش خرد می کنند ! ؟

کلاس داشتن ، نجیب زاده بودن ،ا صالت داشتن همه و همه اشاره دارند به وجود عزت نفس در شخصیت فرد و این حالات و روحیات پسندیده ای است که متاسفانه معلوم نیست چرا در جامعه مورد تمسخر قرار می گیرد ؟

اگر با انسان های همیشه موفق در ارتباط باشید ، بلا فاصله متوجه ویژگی شاخص شخصیت یعنی عزت نفس فوق العاده این افراد خواهید شد . افراد موفق به طرز فوق العاده زیبایی دست نیافتنی هستند و تصور اینکه بتوان آنها را در اختیار گرفت و با آنهابازی کرد ، تصوری پوچ و عبث است . افراد موفق نسبت به انتخاب دوستان و همنشینان خود حساس اند و هر کس که تصور کند می تواند با حیله و نیرنگ به این افراد نزدیک شود و موفقیت آنها را از آن خود کند ، بلا فاصله و در همان برخورد اول متوجه می شوند که

با دیواری محکم و ایستاده روبرو هستند که نفوذ از آن اگر محال نباشد حداقل برای او غیر ممکن است .

روی سخن من با تمام عزیزانی است که نمی دانند چرا بعضی از اطرافیانشان حرمت آنها را رعایت نمی کنند و به هر رهگذر بی سرو پایی اجازه داده اند نفس عزیز آنها را زیر سوال ببرد !

مهم نیست قبل از این چه بوده اید ! از همین الان مغرور باشید و نجیب و دست نیافتنی ! برای خود کلاس خاصی قائل باشید .مهم نیست مخاطب شما چقدر بزرگ تر از شما می نماید ، به محض اینکه مخاطب در گفتارش رعایت احترام را نکرد بر او پرخاش کنید و از او بخواهید که درست صحبت کند و حد و مرز خود را رعایت نماید.

جایگاه اعتباری خود را شناسایی کنید و دائم در حال ارتقاء آن باشید .خواهید دید به طرز معجزه آسایی همه چیز برایت مهیا می شود و در های موفقیت به رویت گشوده خواهد شد ، هرگز فراموش نکن که موفقیت موجود زنده ایست که فرد مورد نظر خود را ، خودش انتخاب می کند .

موفقیت سراغ کسانی می رود که شایستگی آنرا داشته باشند و عزت نفس باعث ظهور رفتارهایی در شخص می شود که شایستگی فرد را برای توفیق در هر زمینه ای متبلور می سازد .

افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1384 ساعت 10:3 توسط محمد ذوالفقاری |
خدای دلها
بنام او که زیباست ٬ عاشق زیبایی هاست ٬ و به نام عشق و پاکی ها و نزدیک کننده قلب های عاشق

خدایی که خوب است و همیشه برای بندگان خوبی می خواهد .

اما افسوس ٬ افسوس که ٬ ما موجوداتی نافرمانیم و به آفریدگار خود غرور می ورزیم و بر خلاف فرمان آن بزرگ آفریننده جهان عمل می کنیم . خدایا تا کی در میان این بدیها باید دست و پا بزنیم و فریاد های سینه و حرفهای دی را در خود زندانی کنیم.

ای خداوند عشق و زندگی ٬ نجوا کنند ای در خلوت های دل دور از هیاهوی زندگی ٬ همرازی تا رها از تنهایی و رنج ٬ بودن را با تو تجربه کنم  ٬ تو این نیاز را در من قرار داده ای من زمینی ام ٬ زمینی ٬ با خواسته هایی که تو در من قرار داده ای

الهی مرا در عشق فرا زمینی غوطه ور کن

افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384 ساعت 19:7 توسط محمد ذوالفقاری |
نیاز انسان
به نام خداوند بخشنده بزرگ .

داور بر حق .به نام خداوند ایثار و انصاف

آن لحظه که از نیاز انسان

دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه گندم طلایی

از تشت طلا گران بها تر

در حادثه های ناگهانی

سالم ز مریض مبتلا تر

آسوده مباش که بی نبازی

یک آن دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی

در تیررس باد خزانی                                                                                              افراسیاب

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384 ساعت 18:57 توسط محمد ذوالفقاری |
گل و خار
وقتی نگاه کردم از گل به خار رسیدم

با خود گفتم پروردگارا : چه فلسفه ای است در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384 ساعت 18:55 توسط محمد ذوالفقاری |
یک قافله مرد بی سر
بسم رب الشهدا

یکصد هزار مرد بی سر یک شب که شط حادثه روشن بود از نور ماه بالا رفتند.

صدها پرستو مهاجر از خاک مجنون رسیدند

مست و غزلخوان و عاشق شیدا و مفتون رسیدند

سهم من و تو همین است یک بغض سنگین پر از شب

آنها رها چون کبوتر با موجی از خون رسیدند

از آسمانها گذشتند.با یک بدن پاره پاره

تابوتهای موازی رقصان و موزون رسیدند

یک استخوان شد بهانه بر اشک چشمان مادر

مادر دعایش همین بود.گهواره گلگون رسیدند

از کاروان مانده ام من .ای همسفر راهیم کن

یک قافله مرد بی سر.مجنون مجنون رسیدند

                                                                                   محمد

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384 ساعت 17:2 توسط محمد ذوالفقاری |