تبليغاتX
قد قامت العشق
قد قامت العشق
بر ابرهای باکره آتش نشانده ای ..... ماه بلند نیمه شب شب پرستها
Home Email Archive Designer
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.....

 

سر سرگشته ام سامان نداره

دل خون گشته ام درمان نداره

 

به کافر مذهبی دل بسته دیرم

که در هر مذهبی ایمان نداره

بابا طاهر

 

 

 

با من بمان به نام خداوند هستها

دور از تو باد چشم تمام شکستها

 

بر ابرهای باکره آتش نشانده ای

ماه بلند نیمه شب شب پرستها

 

چرخی بزن به هیئت خورشید و بعد از آن

بسپار ساز روسری ات را به دستها

 

امشب به رسم خوب غزلهای ناب ناب

من را ببر به سمت جنون الستها

 

خاتون اجازه هست شما را به اسمتان

دعوت کنم به رقص پر از ناز مستها

 

"رقصی چنین میانه میدانم آرزوست"

دور از تو باد چشم تمام شکستها

 

 

 

محمد ذوالفقاری

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 11:21 توسط محمد ذوالفقاری |
"و سبحان الذی"مستم ......

بی ته هرشو سرم بر بالش آیو

چو نی از استخوانم نالش آیو

 

شب هجران به جای اشک چشمم

ز مژگان پاره های آتش آیو

 بابا طاهر

این غزلی که می خوانید" واقعی" است در یک شب سرد جهنمی.......

 

شب آمد،شب ،شبی خاموش و افسرده

که می رقصند بر بامش شیاطینی قسم خورده

 

چه می نالی ؟نمی آید جز این از دست من کاری

که بر پا می کنم هر شب،نمازی نیمه شب مرده

 

تو را من را و من بی تو،در این بن بست تنهائی

که جغد شوم شب،امشب،به آوازی دلم برده

 

"وماواهم جهنم"در کنار بستر مردی

که میسوزد در این آتش،دلش غمگین و پژمرده

 

***

چه حالی تا سحر خندان و گریانم

"وسبحان الذی"مستم،در این دشت قسم خورده

محمد ذوالفقاری

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 10:26 توسط محمد ذوالفقاری |
خرابه نشین سه ساله.......

امشب بگو باران ببارد...دستها پر

باید که راهی گردد امشب...تا خدا پر

 

او شاه بیت این غزلهای کبود است

باید شود مانند مادر ٬بی صدا پر

 

با دستهای کوچکش٬کنج خرابه

او می نویسد:آب٬بابا٬...چشمها تر

 

بابای خوب و مهربان٬آرام قلبم

لالائی شبهای من...لالالالا پر

 

اینجا که مهمانی دختر با شکوه است

من هم شبیه تو٬تو مثل من٬و ما پر

 

امشب چه حالی دارد این بانوی خورشید

با تازیانه گل دهد٬با زخمها پر

 

او پر کشد تا آسمان٬تا اوج مهتاب

باید سه ساله جان سپارد٬بی صدا پر

 

                                                     محمد ذوالفقاری ۲۷ محرم ۱۴۲۸

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 9:12 توسط محمد ذوالفقاری |
آسمان بالا...

 

غروب ...حوالی آسمان...بالا

نگاه خسته سارا به دفتر دارا

 

به زمهریر تنت ماه بیست-تر ساله

بپیچ در تن نازت غرور سرما را

 

چقدر پر شد و خالی شد استکانها..بعد

به سجده آمدی ای گل..به ربی الاعلی

 

بیا که دختر کولی قصه هام امشب

به رقص آمده با من کنار من اینجا

 

و من که حال خرابم خرابتر میشد

چو آهوان نظر کرده ای در این صحرا

 

خبر دهید به خسرو که جان شیرینش

اسیر در دل صیاد بیستون حاشا

 

ببین چگونه به صف می کند لسان الغیب

"سهی قدان سیه چشم ماه سیما را"

 

چه آسمان بلندی....چه نردبان بلندی

بیا که خسته ترینم..بیا بپر بالا

 

                                        محمد ذوالفقاری

 

ضمن پوزش از شما بازدید کننده محترم ..این پست مجدد تکرار شده است"به علت حذف پست"

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 16:29 توسط محمد ذوالفقاری |
به احترام جنونی که از تو سرشارم.....

 

ببند روسریت را عروس من در باد

و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد

 

نشست حس غریبی میان چشمانت

که بوسه بوسه غزل از نگاه تو افتاد

 

میان بستر خاموش و سرد و تاریکی

که می برد دل من را به نا کجا آباد

 

ببین امید کجا می برد دل ما را....

 

و صبح پشت همین پنجره به سمت شمال

نگاه خیس تو "باران" به چشم من افتاد

 

نشست نام قشنگت به جان شیرینم

که بیستون شده قلبم به تیشه"ی"فرهاد

 

"شکر فروش "که عمرش دراز باد چرا

شکست شیشه عمرش به دست تو، بی داد

 

به احترام جنونی که از تو سر شارم

غرور آینه ها را شکسته ای، همزاد

 

و از هجوم علفهای هرز گیسویت

چقدر ناله و شیون؟؟عروس من، فریاد

 

بزن..برقص..بچرخ و از این سماع خوش باش

و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد.....

 

 

                                        محمد ذوالفقاری.....

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 19:13 توسط محمد ذوالفقاری |
دو رکعت بوسه...

بالا بلند جان غزلهای من پری

هی با تو ام تو...تو که از آسمان سری

 

من را که کشت؟؟؟مردم چشمان خسته ات

آن تار تار موی تو در زیر روسری

 

یک بوسه نذر کرده ام امشب برای تو

شاید خبر بیاورد امشب کبوتری

 

من خسته خسته خسته تر از خسته ام ولی

انگار عاشقت شده ام بال و پر پری...

 

دست خودم که نیست دلم مبتلا شده

در آن حرائ چشم تو همچون پیمبری

 

حالا گذشت از شب و دیگر نمانده است

از من..من مردد مانده به بستری

 

امشب تفالی زده ام خواجه را ببین

گل کرده است بر لب قندت صنوبری

 

((ساقی به مژدگانی عیش از درم در آی...))

((تا یکدم از دلم غم دنیا به در بری..))

 

*********

حالا.......

 

صبحانه حاضر است صبح غزلخوانی ام بیا

"یک لقمه بوسه و عسل و نان بربری" 

                    محمد ذوالفقاری...

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 9:59 توسط محمد ذوالفقاری |
او خواهد آمد......

 

و سبز مانده نگاهت در آسمان ای مرد

 چقدر ثانیه تلخ است در این زمان ای مرد

 

 ز بغض های ترک خورده دلی مجنون

 دخیل بسته نگاهی به چشمتان ای مرد

 

 میان حنجره هائی که زخمی درد است

 هنوز مانده صدائی در آشیان ای مرد

 

 شمیم عطر تو پر شد میان کوچه غربت

 نوای یاس کبودی رسد به جان ای مرد

 

  سبد سبد گل مریم . غزل غزل گل نرگس

 وصد ستاره که دل شد به پایتان ای مرد

 

 

                                                    محمد ذوالفقاری

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 18:46 توسط محمد ذوالفقاری |
پرواز تا بی نهایت...............

با کوله باری پر ا ز درد...این راز تا بی نهایت

 

در یک عبوری پر از نور...پرواز تا بی نهایت

 

ای مرد با هر نگاهت.... از آسمان دل ربودی

 

در سرخ سیمرغ قافت... اعجاز تا بی نهایت

 

نرگس ندارد نشاطی..در پیش چشمان مستت

 

پایان ندارد شکوهت...آغاز تا بی نهایت

 

دلتنگی از فصل غربت....سرشاری از پر گشودن

 

ای قاصدک خوش خبر باش...آواز تا بی نهایت

 

ای کاش فهمیده بودیم...با بالهائی شکسته....

 

با صدهزاران پرستو...پرواز تا بی نهایت...

 

 

                                               محمد ذوالفقاری

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 19:17 توسط محمد ذوالفقاری |
عاشقانه های کبود.....

ای کاش هیچ وقت آشنایی ها در کار نبود... ای کاش هیچ وقت عشق وجود نداشت عاشقی وجود نداشت یا اگه هم وجود داشت دیگه درد هجران سراغش نمی آمد.

یا رب ای کاش آشنایی ها نبود           یا به دنبالش جدایی ها نبود

حالا فکرشو کن اون عاشق علی (ع) باشه و اون معشوق فاطمه زهرا (س)...حالا بخوانید عاشقانه های علی را بر بستر یاس خوش بوی ولایت...

 

تو از تبار آینه هایی...و محشری

حتی ز اهل عرش و سما هم تو برتری

 

امشب برای شانه به موهای دخترت

دستان خسته ات شده دستان مادری

 

در این قنوت نا متعادل به آسمان

راضی به مرگ خود شده ای روز آخری

 

این جا میان غربت آلاله های من

ردی ز خون سینه ی تو مانده بر دری

 

من مانده از تمامی این کرکسان شوم

خود را پناه داده ام امشب به بستری

 

امشب کنار بستر تو بغض می کنم

اشکم چکید بر رخت ای ماه دلبری

 

رحمی کن و نگاه خودت را حواله کن

این جا علی نشسته به فقدان همسری

 

زهرا ببین که مثل تو مولا هزار بار

جان داده لحظه لحظه در این روز آخری

 

بانو تو را قسم به دو چشمان خسته ات

لختی بخند... خون شده این قلب حیدری

 

                                                                                   محمد ذوالفقاری

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 10:34 توسط محمد ذوالفقاری |
نذز چشمان مادر ........

چه نامرد مردمانی دارد این شهر که بانوی ماه و آفتاب دعای هر شبش این است:

((لهم عجل وفاتی سریعا))

 

 

از دهکده خاکستری یاس....صدای شکستن بغضی از جنس بقیع به گوش می رسد....

این روزا ...روزای غربت بچه های زهراست..روزای گریه...این روزا گلهای یاس تو دهکده یاس کبود شکوفه می کنند ..پائیزش بوی آشفتگی می ده ..اقاقیهاش تب دارن...این روزا....تمام دهکده یاس نشان از کبودی صورت مادر داره...بمیرم برای غربت مولا بعد نبود فاطمه

 این هم یه رباعی از من ناچیز ندر چشمان مادر....

 

ای بغض چرا به سینه ماوا شده ای؟؟

در خاک مدینه داغ مولا شده ای

 

از عرش مگر صدای فریاد رسید

کاین گونه به پشت در هویدا شده ای

محمد ذوالفقاری

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 16:28 توسط محمد ذوالفقاری |